هجده و نوزده و بیست ماهگی عشقولی من

خرید بک لینک

هجده و نوزده و بیست ماهگی
از واکسن شروع کنیم که برای سلنا بدترینش بود واکسن های قبلی زیاد اذیت نشد اما واکسن هجده ماهگی تا دوسه روز تب داشت و پاش درد میکرد و بد راه میرفت و نمیتونست پاش رو محکم به زمین بذاره،اما خداروشکر بخیر گذشت و اخرین واکسن هم گذشت، برای اولین بار تنهایی توانست از پله های قلعه بادی بالا بره و سر بخوره.
نوزده ماهگی اولین سفر خارجه سلنا و مامان بود که مقصد ترکیه و شهر دنیزلی برای دیدن خاله خجسته و خانواده اش بود. البته شهر مارماریس هم یک هفته بودیم که جمعا سه هفته شد از بیست و شش خرداد نود و شش تا شانزده تیرچقدر با پسر خاله اش امیر حسین دوست شده بود و صد البته اذیتش میکرد میرفت روی لپ تابش و گوشیش ازش میگرفت نمیگذاشت بازی کنه چقدر با شوهر خاله اش دوست شده بود و به محض اینکه میدید میخواد بره بیرون دستهاش میبرد بالا که بره بغلش و باهاش بره و ابوذر هم که خیلی دوسش داشت میبردش، خاله خجسته هم که ایقد محکم میبوسیدش که همش باهم در جنگ بودن یادش بخیرخلاصه خیلی عالی بود امیدوارم بازم بشه بریم توی کنسرت خواننده خوب کشورمون امید سلطانی اقای امید لپ سلنا کشید و سلنا هم طبق معمول مغرور تا جایی که گفتن چه دختر بداخلاقی، ، سلنا در نوزده ماهگی کلمات مامان و بابا، اینجا، عمه، آب، هان هان، نه، یک و دو، تاب تاب، پارک، ماست، به به، عمو، حوله وپتو رو تونست بگه ، در نوزده ماهگی وقتی ازش میخواستم جیغ بزنه با خنده جیغ میزد و ذوق خودش میکرد. اخر شب ها اهنگ میذاشتیم و میرقصید برامون، بعضی روزها کلمه مامان بابا رو یا قاطی میکرد صدامون میکرد یا اشتباه میگفت مثلا ابا، اما. مابا
کار کردن با گوشی موبایل رو تا حدی یاد گرفته و همش میخواد با گوشی کار کنه و اهنگ گوش کنه و یا کلیپ ببینه و ما مجبوریم همش گوشی هامون پنهان کنیم چون وقتی چیزی که میخواد نمیتونه توی گوشی پیدا کنه عصبی میشه، روزهای اول که کلمه بابا یاد گرفته بود ازش میپرسیدیم نفس کی هستی و جواب میداد بابا و این لذت بخش ترین حس دنیا بود، یا اینکه همش از من میخواد لوازم آرایشی بهش بدم تا آرایش کنه اما از گل سر بدش میاد و نمیذاره موهاش ببندیم، از آرایشگاه و کوتاه کردن موهاش هم حسابی میترسه و برای اولین بار بیست ماهگی بردیمش آرایشگاه مخصوص کودک ولی بازم کلی گریه کرد وما ناچار طاقت آوردیم اخه موهاش خیلی بد جور شده بود. خدایا این روزا تصمیم دارم سلنا رو از شیر بگیرم کمک کن نفس مامان زیاد اذیت نشه. خدایا الهی هرکی آرزو داره مادر بشه به خواسته اش برسه اگه صلاح میدونی.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 18:28  توسط پریسا |
یادداشت های من و دخترم سلنا ...

ما را در سایت یادداشت های من و دخترم سلنا دنبال می‌کنید

برچسب: نوزده,ماهگی,عشقولی, نویسنده: بازدید: 57 تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 13:25

صفحه بندی